سيد محمد باقر برقعى
177
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بپاى كوه آمد آب نوشد * مگر باز از پى نخجير كوشد كه چشمش بر فراز سرو آزاد * بدان بىآشيانه قمرى افتاد چو آن روزش نيامد صيد در دست * كمر بر قتل مرغ بينوا بست يكى زانو ستون كرد و دگر خم * بدست اندر كمان مانند رستم كشيدى زه كه بىجان سازد او را * هم از بالا بزمر اندازد او را چو قمرى ديد صياد دلآزار * پى قتلش كمان را كرده ستوار بر آن شد تا پروبالى گشايد * كه از تير بلا جان در ربايد كه ناگه ديد عقابى تيزچنگال * گشوده از پى صيدش پروبال چو خود را از دو جانب در خطر ديد * ز جان خويشتن نوميد گرديد برآورد از دل پردرد آهى * خداوندا تو بر حالم گواهى ببين يا رب گرفتار بلايم * چگونه از دو جانب مبتلايم فرج بخشا به اين مخلوق ناچيز * خلاصم كن ز چنگال دو خونريز نگر كز قدرت معبود بىچون * چسان جان در ربود آن مرغ محزون در آن ساعت كه صيّاد دلآزار * به قصد صيد آن مرغ دلافگار كمين كرده كمان بگرفته در دست * كشيده زه كه خيزد تيرش از شست يكى مار سيه پايش ببوسيد * چنان كز بوسه دست او بلغزيد درآمد كج برون تير از كمانش * به شهپرّ عقاب آمد نشانش عقاب تيزچنگ از تير صياد * به زودى بر زمين افتاد و جان داد وزين سو نيز صيّاد جفاكار * در آن دم جان سپردى از دم مار بگير اى غافل از اين داستان پند * به خيره ظلم بر مظلوم مپسند كه ظالم عاقبت گردد گرفتار * عمل را هست پاداشى بناچار مگو مظلوم را كس دادرس نيست * در اين عالم كسى در فكر كس نيست چه نيكو گفت آن فرزانه استاد * كه بادا تا قيامت روح او شاد « چو بد كردى مشو ايمن ز آفات » * « كه واجب شد طبيعت را مكافات »